1390

چه دعایی کنمت بهتر از این:

خنده ات از ته دل             گریه ات از سر شوق

روزگارت همه شاد            سفره ات رنگارنگ

وتنی سالم و شاد            که بخندی مدام

سال نو مبارک

چقدر همه چیز زود از راه میرسه !  چقدر راحت تو سکوت نصفه شب فصل سال چرخش زمین و روزگار  عوض شد ! دنیا مدام داره بهمون فرصتهایه تازه میده بابتش باید تمام سال خدارو شکر کرد . بقول ابی:

من این روزا یه حال دیگه ای دارم    همیشه هیچوقت اینطور نبودم

همیشه نیمه خالی رو میدیدم      به فکر نیمه هایه پر نبودم

همیشه فکر میکردم زمین پسته    خدارو سویه قبله میشه پیدا کرد

همین دیروز سمت این حوالی بود    یکی درزد خدارفت و درو وا کرد

من این روزا یه حال دیگه ای دارم     جهان من لباس تازه میپوشه

منو تو دیگه تنها نیستیم چون که      خدا با ما نشسته چای مینوشه

...

یه هفته پیش اینکه آدم با خدا بشینه چایی بخوره واسم خنده دار بود اما وقتی جلو چشام خواهرمو ماشین زد و خدارو شکر الان به جز شکستگی پا مشکل دیگه ای نداره با تمام سلولایه مغزم میتونم درک کنم که خدا با ما نشسته چای مینوشه یعنی چقدر نزدیکه ! و داشتن دوباره یه خواهر بهترین عیدیه دنیاست که گرفتمش .

عید امسال من انهدامی از اتفاق بود! امیدوارم تعادل دنیا عید سال دیگرو برام انفجاری از شادی و خوشی کنه.

من مطمئنم امسال بهترین سال زندگیه همتونه پس برایه این همه بهترین پیشاپیش تبریک میگم


جاتون خالی...

بعد از اینکه زنگیدم و فهمیدم که فردا کارو بار خبری نیست و ماله خودمه با انجام یک سری حرکات موزون خودمو به کامپیوتر رسوندم که یه چند خطی ابراز وجود کنم .

دیروز جاتون خالی رفتیم مشهد . اولین بار بود میرم مشهد یه چیزایی شنیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن !

وقتی خلبان گفت الان تو آسمون مشهد مقدس هستیم...

بی نهایت پر شدم از یه بغض عجیب غریب که نمیدونم اون همه یهو از کجا پیداش شداحساس میکردم گلوم داره کششششششش میاد!!!! دیدم  که بعضی ها که کنار پنجره هستن چشاشونو بستن و یه چیزایی زیر لب میگن . راستش خودمم خیلی جلو خودمو گرفتم که اشکم در نیاد. حرف  احساساتی و لوس و جو گیرشدن نیستا !!!

من آرزویه مشهد رفتن و داشتم اما همیشه یه مشکلی پیش میومد که نشه برم !!! من خودم سر خیلی از گرفتاریهام میگم یا ضامن آهو به دادم برس حالا اولین بار بود ضامن اهو رو از نزدیک میبینم ...

بعد از حدود یه ساعت دیدن زمین برفی که بعضی جاهاش انقدر پر برف و دست نخورده بود که شک میکردی تو سرزمینی باشی که موجودات زنده داره دیدن مشهد از آسمون اونم آسمونی که تیکه هایه ابر مثل تور سفید توش پخشن خیلی خیلی قشنگه .

حسه اینکه مشهد بنا به دلیلی همیشه انقدر گرمه و انقدر زندست که هیچ وقت نمیشه با برف یا هر چیز دیگه ای گرماو وجودشو پوشوند یه حسه مطمئن به آدم میده که آره اینجا همون جاایه که باید باشه... وقتی برایه اولین بار میری مشهد یه حسه عجیب غریبی پیدا میکنی ! یه جور ولع که انتظار بغض و کلی آرزو همراهشه .

میگن اولین باری که میری مشهد هر چی بخوای امام رضا بهت میده .همیشه فکر میکردم چی بخوام ؟! اصلا یه مدت فکر کردن به این مسئله باعث شده بود فکر کنم چی برام از همه چیز مهمتره ؟! پول؟ کار ؟ عشق ؟ موقعیت ؟؟؟؟؟

تو اون لحظه چیز ساده ای رو آرزو کردم که انقدر جلویه چشام بود اصلا تویه آرزوهام نذاشته بودم!!!!! آرزو کردم تا وقتی زندم سایه پدرو مادرم بالایه سرم باشه .

مشهد چه آسمونش چه خاکش خیلی بیشتر از یه شهریا یه زیارتگاهه ! اگه نرفتید بهتره نذاریدش برایه سال دیگه !همین عید با ما به مشهد بیایید (تبلیغ و داشتید) راستی واسه همتون دعا کردم که به اون آرزو بزرگه که دیگه قیدشو زدید برسید پس لطفا آرزوهایه خوب کنید که جلو امام رضا ضایع نشم .

یا علی گفتیمو عشق آغاز شد

یه سلام توپ

دیروز سر انجااااام بعد از یک سال زجرروانی و جسمی رسما شروع به کار کردم . ببخشید که نگفتم آخه فکر کردن شاید به هزار دلیل عجیب غریب پرواز کنسل شه اونوقت ضایع شم !

دیشب رفتم کیش و باید بگم جزیره شبها خیلییییییییییییی قشنگه ! همه چیز عالی بود  یه تیم خوب داشتم یه سر مهماندار محشر و خلاصه کلی هوامو داشتن .

کار کردن تو هواپیما خوراک خودمو تک سلولیه وای تا دلتون بخواد ملت سوتی میدن یا کارهایه کرکر خنده میکنن که همشونو براتون تعریف میکنم .

اما برسیم به یه جریان خیلی جالب!

تازگیها (از دیشب تا حالا) مطمئن شدم علاوه بر خداوند متعال تمام کائنات باهام شوخی دارن... دیروز که داشتم میرفتم یادم رفت موبایلمو بردارم ... اینو اینجا داشته باشید:

دیشب تا برگردیم تهران ساعت حدود 9 بود . منم کلی سر حال که همه چی روبه راه بود و چکم هم خوب انجام شده و چه وچه چه که تا در هواپیمارو باز کردیم یه سرباز پرید تو وگفت یه بویینگ 727 تو ارومیه خورده زمین !

تو اون لحظه تازه فهمیدم که چه غلطی کردم موبایلمو جا گذاشتم .در عرض سه دهم سوت زنگ زدم خونه که دیدم بله حدسم کاملا درست بوده بابام فقط کلمه هواپیما وسقوط و شنیده و بعدش دیگه دور از جونش رسما مرده و زنده شده .

ببینید چقدر اوضاع خراب بوده که مامانم بابامو دلداری میداد!!! وقتی رسیدم خونه چه تحویل بازاری بود چه حالییییییییییی کردم . به نظرم بد نیست آدم هر چند وقت یک بار تا مرز شهادت بره برگرده ها ! اینجوری عزیز تر هم میشید ...البته میدونم نظریه ام چندان شرافت مندانه نیست اما لامصب اساسی جواب میده .

اندازه یه دنیا حرف دارم از همه اتفاقهایه پرواز اولم از جون کندن یه مسافر برایه شماره دادن تا دیدن قیافه مثل کچ خانوادم تو اولین روز کاریم اما میذارمش واسه دفعه هایه دیگه آخه هنوز به کمی اکسیژن عادت نکردم تازه داره سردردو پادردو این چیزام شروع میشه همکارام میگن دو سه تا پرواز دیگه آب بندی میشم اونموقع احتمالا بیشتر دست گل آب میدم و شما هم بیشتر میخونید .

برای تک سلولیه عزیز

از وقتی 1 سانتی متر بودم تا حالا که 170 شدم همیشه حس میکردم غروبهای جمعه نفرین شدست  ...

الان حالم سر یه جریانی توپه توپه ها اما یه جوری در حال خفه شدن هم هستم!!! تا حالا اینجوری شدین ؟ یعنی تو یه لحظه دوتا حس هزار درصد متفاوت داشته باشید؟ البته اگه خردادی باشید این مسئله نسبت به شما زیاد عجیب حساب نمیشه .

الان ده دقیقس سر این دوتا خط نشستم که بقیشو چی بنوسم !!! خیر سرمون عاشق هم نیستیم دو خط غم نامه بنویسیم ...

چطوره یه کم کله پاچه مهمونتون کنم ؟!

من یه رفیق شفیق دارم به اسم تک سلولی .از دوهفته پیش قرار گذاشته بودیم امروز با دوستامون از صبح تا شب بزنیم بیرون اون موقع این خانم با وقار متین و زیبا که استعداد خاصی در زجر مرگ دادن من داره آخر شب زنگ زد که وای وای  خاک به سرم داریم خانوادگی میریم سفر ..

.حالا من هیچی اگه شما جای من بودید چه تیپ فحشی رو برای ابراز احساسات انتخاب میکردید تا تقدیمش کنید ؟!

این یه شمه از بلاها ایه که سرم میاره مثلا دیروز رفتیم شرکت دنبال گیرو گرفتاریمون  این همه جای پارک اومده چسبونده دست چپه من !!!! حالا شیشه ماشین کاملا بالا قفل فرمون دستش و کاملا آماده پیاده شدنه که من دارم عین لال ها از پشت شیشه بهش التماس میکنم برو کنار من بیام بیرون خانم نشسته تو ماشین با نیش باز داره منو خر میکنه که نه دیگه یه جوری بیا بیرون!  نتیجه اینکه تا رفتیم تو ساختمون  یه خلبانه  با نیش باز از در پرید بیرون یه تیکه تپل بهمون انداخت ...(داشته تمام مدت از پشت شیشه پت و مت بازیهای مارو نگاه میکرده )

تو دراز مدت عاشقش شدم  . به خدا راست میگما ! از وقتی به هم میرسیم تا وقتی خدا حافظی کنیم انقدر برنامه و کرکر و هر هر و مردم آزاری و سر کار گذاشتن داریم که نگو و نپرس کارمون به جاای رسیده که خیلی وقتها اصلا لازم نداریم با هم حرف بزنیم یه نگاه کافیه تا اون یکی بفهمه کدوم قسمت سوم شخصی که پیشمونه باید سورژه شه . تک سلولی رفیقه خیلی وقتها میدونم آتیشی که نقششو دوتا ای کشیدیم دهنمونو سرویس میکنه ها اما بازم از باهاش بودن حال میکنم .

حالا من تمام جمعه رو تو خونه نفس میکشیدم و تک سلولی پیش جدو آبادش خوش میگذروند ... چشم کور رفیقشم دیگه انشالله هر جا هست بهش خوش بگذره تا شنبه به چنتا اسما الحسنا مزینش کنم .

...

خداوندا ، از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار 

نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای...

برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزی چقدر عاشق بودیم

اندر احوالات مدونا

همین الان پای ماهواره یه خبر شنیدم :

مدونا با یه پسر 24 ساله سیاه پوست مسلمون فکر میکنم سودانی دوست شده واین آقا پسر به مدونا اجازه نمیده که لباسهای باز بپوشه !

جلل خالق ! ثابت شد که 2012 آخر دنیاست !

وای فکر کن مدونا لباس بپوشه؟!  ظاهرااوضاع انقدر بی ریخت شده که خدا تصمیم گرفته واسه مدونا یه منجی خصوصی بفرسته !  این آقا پسر تا حالا کجا بوده ؟! خوب البته باید بهش حق داد طفل معصوم خیلی بعد تراز اینکه مدونا شروع کرد به در آوردن لباسهاش دنیا اومده! ووقتی مدونا مثل کار اداری هر روز و هر روز سقط جنین میکرده پسره تازه داشته مراحل اولیه بلوغ رو طی میکرده !

چنتا نکته:اول اینکه عملا مدونا تونسته  به تنهایی دوتا قاره اونورترایران و آباد کنه بگذریم از اینکه تو جاهای دیگه  از شدت آبادانی پارک جنگلی ساخته این پسره از کجا پول یه ارتش باغبون و میخواد بیاره که دست گلهای دوست دخترشو هرس کنن خدا میدونه !  به این ترتیب اونی که مدونا رو پذیرفته رسما نمیتونه یه مسلمون باشه ! دوم اینکه تقریبا تمام مردهای دنیا همه ی هیکل مدونارو یکی یه بار کامل دید زدن حالا این پسره میخواد از راه نرسیده چیرو جمع و جور کنه  خدا میدونه البته اگه چیزی مونده باشه ؟! سوم اینکه مدونا برای چندین دهه تو آزاد و بی درو پیکر ترین جای دنیا(از نظر روابط جنسی) و بین چند میلیون زن برهنه و به طور کلی تویه یه رقابت وحشتناک هنوز سنبل (...s)تشریف داره اونوقت این کاکل زریه سنگ دل !چه جوری دلش اومده این افتخار رو از مدونا بگیره واقعا ناراحت کنندست  ... مدونا چشم امید بیشتر مردهای دنیاست حالا فکر کن از این همه مرد الهه مهربونی و سخاوتمندی رو دریغ کنن!خدای من چی داره به سر دنیا میاد ؟ ماداریم به کجا میریم ؟ میگن یه کتیبه تو اهرام مصر پیدا کردن که متنه ترجمه شدش اینه: یک سال قبل از پایان دنیا مردی از سرزمین قحطی ونور می آید و مدونا را لباس میپوشاند .کاری که حتی خدایان المپیا و ونوس هم نتوانستند انجام دهند .

البته میگن یه چیزایی درباره پوشش مدونا هم تو بابل و شهر سوخته پمپی پیدا کردن ! بیاید دعا کنیم پسره هر چه زود تر دل مدونارو بزنه تا تعادل به دنیا برگرده ...

احتمالا وقتی پسره  با فاصله یک سانتیمتر بدون لباس کنار مدونا خوابیده به شدت و مرتب به مدونا متذکر میشه که به چیزهای بد فکر نکنه و مثل یه دختر خوب و با شخصیت بگیره بخوابه ... چنتا از جمله های پسر مسلمون به مدونا:

عزیزم نماز صبحت (غذا) نشه.

عزیزم جلوی مدیر برنامه هات جوراب کلفت بپوش.

عزیزم میدونی که اسلام عطر زدن رو برای زنها حروم اعلام کرده پس بگو تمام قرار دادهات و با شرکت های عطر سازی به هم بزنن نمیخوان نون حروم بیاد سر سفرمون.

عزیزم تو دوتا بچه داری که باباهاشون حتی با هم فامیل هم نیستن  اما ما تو فامیلمون از این رسما نداریما بچه ای که دنیا میاد باید از خودم باشه (احتمالا مدونا  از این یکی کلی تعجب میکنه و میگه ؟ شوهر عزیزم چه فرقی میکنه بچه مال کیه؟!!! اینجا آمریکاست !مهم اینه ما عاشق هم هستیم و همو داریم)

عزیزم باید قول بدی که برای من یه بچه بیاری که سیاه پوست باشه اگه شیطونی کنی و بچه من سفید پوست باشه به همین قبله قسم سه طلاقت میکنم (حالا فکرکنید زندگی با یه مسلمون روی مدونا اثر بذاره و زبونم لال اگه کارشون به طلاق برسه مدونا عده نگهداره(عده مدتیه که زن طلاق گرفته توی اون مدت نمیتونه با مرد دیگه ای ازدواج کنه حدودا سه ماه )) سه ماااااااااااااااااااااااااه! اگه روزی برسه که بشنوم مدونا برای سه مااااااه با هیچ مردی نبوده مطمئن میشم خدا یه آشی داره واسه ملت میپزه روش یه وجب روغن داره (اشاره به 2012...)

اگر... به قلم دکتر علی شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که همیشه خواهانند؛همیشه میتوانستند تنها نباشند ..........
اگر گناه وزن داشت ؛ هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛ و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛ با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛ همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیبرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ تا دیگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود ؛ به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟ اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
اگر خداوند ؛ یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را ارزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا انگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت

فرهنگ لغات ایرانی

جواد خیابانی: جواد، جوات، سردسته زنان خیابانی، مصداق بارز ندانستن و حرف زدن!

مموتی: ماموت دیدین؟ این مموتیشونه. آن‌چه که دو ملیون سال پیش می‌زیست، از گونه‌ی پسـتـاندارن و از تیره گوشت‌خواران. طناز، عبیدزاکانی ِ ثانی، کـریستف‌کلمب ثانی، مصداق بارز دلبری،وعده سرخرمن،سهام خجالت،  مردی با کاپشن کرم!

فـ.ـصل الخطاب: حرف زور، همینیه که هست، می‌خوای بخواه نمی‌خوای شـیشه‌نوشابه هم هست، کـ.ـهریزک، تن علـ.ـیلی دارم، گریه و نعره‌ی حضار، حرف حرف منه، من خدام، اصن یه وضعی!

مـ.ـحـارب: معـ.ـترض، آن‌که همراه با خدا بر علیه ما می‌جنگد! آن‌که بصـیرت دارد.

بوق: سلام، چطوری؟، مخلصم، چاکرم، خداحافظ، د برو کنار پدددددسگ،نام دیگر مـموتی، ابزاری برای متـلک، جوووووون، چطوری خانم‌خـوشگله؟

فاطی رجـ.ـبی: افشـاگری، معاند با خاندان هـاشمی،محکوم‌کننده اسـتکبار جهانی، با مافیای اقتصادی برخورد می‌کند و معلوم نیست چطور برخورد می‌کند که آن‌ها بیشتر خوششان می‌آید.  آن‌که به اتفاق همسرش روزها جنگ سخت می‌کند و ‌شب‌ها جـنگ نـرم!

انـرژی هـسته ای: حق مسلم زورکی، باج، تحریم، تولید‌کننده‌ی هزارمگابایت برق و دو ملیون مگابایت فشار برماتحت ایرانیان.

لاریـ.ـجـانی: اومول دیدین؟ این آمولیشونه. برادران دالتون، اعـ.ـدام می‌کنم پس هستم!

خـسرو معـتضد: آن‌که نان را به نرخ ثانیه‌ها می‌خورد، دمبه‌طلایی، آن که مادر تاریخ را با خواهر سیاست پیوند می‌زند. مصداق بارز ضرب‌المثل ِ  دروغ که حناق نیست!

مـ.ـحصـ.ـولی: محصول دولـ.ـت نهم، قارون دولت احمدی، ملیاردر هستم پس هستم.

کودک آزاری!

شادی کودکان ممنوع

حجت‌الاسلام محمدحسن راستگو، رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان دفتر تبليغات اسلامي حورزه علميه قم با اشاره به نقاط مثبت و منفي برنامه تلويزيوني «فيتيله جمعه تعطيله» كه روزهاي جمعه از شبكه دوم سيما پخش مي‌شود، ‌اظهار داشت: استفاده از ديدگاه‌هاي يك كارشناس روحاني كه افزون بر آگاهي عميق از مباني ديني، با زبان هنر هم آشنا باشد، رشد سطح كيفي و محتوايي اين برنامه پر بيننده را در پي دارد.

رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان مساله هورا و جيغ كشيدن و سوت و كف زدن را در برنامه‌هاي كودك قابل پذيرش ندانست و ادامه داد: هر چند شايد بتوان از كف‌زدن با مسامحه گذشت، ولي در موارد ديگر بايد تجديد نظر شود. چرا ما با اين فرهنگ قوي ديني، نوآوري نكنيم و لفظي را بر اساس فرهنگ و مذهب خودمان ابداع نكنيم و از الفاظي مانند هورا استفاده كنيم كه شايد مخفف اهورامزداي زرتشتيان است كه هنگام روشن كردن آتش آن را بيان مي‌كردند.

حجت‌الاسلام راستگو اختلاط دختر و پسر را از دیگر اشكالات برنامه فيتيله دانست و گفت: هر چند بچه‌هاي حاضر در اين برنامه كوچكند و از نظر شرعي، تكليفي ندارند و من هم انسان تنگ‌نظري نيستم كه حجاب كامل را براي بچه‌هاي نابالغ واجب بدانم، ولي مساله اين است كه دختر بچه بايد بداند پوشش او با پسرها فرق دارد و مجاورتش با آنها كار درستي نيست، از اين رو مي‌توان با پوشاندن لباس‌هاي رنگي زيبا با پوشش مناسب به دختر بچه‌ها، آنها را از كودكي با اين مفاهيم آشنا كرد و در برنامه‌‌هاي تلوزيوني هم مي‌توان آنها را از هم جدا، يا يك برنامه ويژه دختران و يك برنامه ويژه پسران توليد كرد.

 

 

کامپیوتر زن است یا مرد ؟!!!!

استاد زبان فرانسه در مورد مونث یا مذکر بودن اسمها توضیح می داد که پرسید :

کامپیوتر مونث است یا مذکر ؟
کلیه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند :

1- وقتی به آن عادت میکنیم گمان میکنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم .
2- با اینکه داده‏های زیادی دارند اما نادانند .
3- قرار است مشکلات را حل کنند ، ولی در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند .
4- همین که پایبند یکی از آنها شدید ، متوجه میشوید که اگر  صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان میشد .
کلیه دانشجویان پسر جنس رایانه را به دلایل زیر زن اعلام کردند :

1- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر درنمی  اورد .
2- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمیاورد .
3- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند .
4- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید ..

سلام رفقا

       با من باش که همه رهگذران میگذرند            
               همه خوبند ولی خوب تر از خوب توای                                                      
این برای همه دوستهای خوبی که نبودم اما اومدن و سر زدن راستش بنا به دلایلی به سرم زده بود یه مدت پرو تعطیل کنم اخه نمیشد بیام سر بزنم و یا اینکه حالا به هر دلیلی حسش نبود اما حالا عقلم اومده سر جاش فکر کنم واسه اینه که یه سرمای حسابی خوردم و حالا با اون همه دارو همه چی داره روبه راه میشه .                    

داستان جالب “ رئیس جوان قبیله ”

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

Winter is hard on you before

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: «از کجا می دونید؟»

>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم.

 کاغذ سفيد را هرچه قدرهم که تميز وزيبا باشد کسي قاب نميگيرد براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت .

حضرت جرجيس

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است . حضرت جرجيس

زندگي تفسير سه کلمه است: خندیدن... بخشیدن ...و فراموش کردن پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن .

آدم ها...

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

خانم وزیر

وزیر کارو اموراجتماعی شهدا ومعلولین

این عنوان وزارت خانم وزیر افغانستانه !!! خدا منو دچار سرطان دماغ کنه اگه یک حرفشو کم یا زیاد کرده باشم .امروز یه نارنگی ورداشتیم پریدیم رو مبل و یک لنگ پای همایونی رو انداختیم رو اون یکی لنگه همایونی وزدیم شبکه جهانی BBC که دیدم یه خانمه داره افغانی حرف میزنه بعد یهو پایینش نوشتن خانم فلانی وزیر کارو امور اجتماعی شهدا و معلولین!

تا قسمت معلولین قابل درکه اما یعنی انقدر بد بختی تو افغانستان زیاده که شهداشونم میرن سر کار ؟

احتمالا اگه یارانه های افغانستان هم هدفمند بشه شهداشون باید بی خیال بهشت بشن و روزا برن سرشغل اول شبهام برن جهنم شیفت جای شیاطین که شیکم زنو بچه رو سیر کنن!

خاطرات یک عاقد

چند روز پیش یکی ازم پرسید چند سالته گفتم متولد 67 .گفت متاهلی دیگه؟! گفتم نه بابا مگه مغز خرو با پوست گاز زدم حالا یه چند سالی بچرخیم بعد تاهل میشیم. طرف یه لبخند زدو عکس دختر2 سالشو نشونم داد گفت بچم نازه نه؟!؟! (اون طرف متولد 72 بود !)به خوبی متوجه شدم چرا از مجرد بودن یه ادم67 تعجب کرده.این مطلب هم همین الان خیلی اتفاقی دیدم به نظرم واقعا جالب اومد و البته خنده دار (خنده تاسف بار) ...


چشمان بسیار کمرنگ و صورت کشیده ای داشت با ریش دگمه ای بلوندی که زیر لبهایش جا خوش کرده بودند. پیراهن اندامی کوتاه و شلوار جین تنگ سنگ شور پوشیده بود، متولد سال ۱۳۵۴.

وقتی برای امضای اسناد به عنوان "پدرعروس" جلو آمد باور نمی کردیم که این جوان با آن هیبت ، پدر عروس باشد. خطبه را که خواندم نگاهی به پرونده انداختم :

پدر عروس : ۱۳۵۴/ داماد: ۱۳۵۹ / عروس: ۱۳۷۴

داماد وقتی به دنیا آمده ، پدر عروس تازه ۵ سالش بوده و هنوز تا رفتن به مدرسه ۲ سال وقت داشته.

تجربه عاقد : بعضی ها در ایجاد نسلهای بعدی سرعت به خرج می دهند.


من و عزرائیل و212

چند روز پیش خیلی توپ و پر انرژی رفتیم نشستیم پشت میزی که بنا به روایاتی محل کار فعلی ما حساب میشه . خیلی خوشحال و موفق در حالی که هنوز ساعت 8 نشده بود داشتم فکر میکردم آیا با دوست عزیزم تک سلولی ناهار بریم پیتزا بزنیم یا کباب که دیدم آقای همکار هیجان انگیزم داره با یه نامه و یک لبخند جذاب میاد طرف بنده . نکته مهم در باره این همکار عزیز اینه که هر وقت ابروهاشو تمیز میکنه حس جذابیت و 212 بودنش میزنه بالا و کلا اونروز انقدر خوش اخلاق میشه که به راحتی میشه زیاد ازش سوال کرد و زیاد ازش جواب شنید ...

خلاصه اینجانب نامه رو گرفتم و نشستم که تایپش کنم .اول کلی مراسم نامه اداری واسش انجام دادم و کلی مقدمه و خرت و پرت تا کم کم رسیدم به متن نامه که یهویه لحظه انگشتهام به حالت چار چنگولی خشکید ... همون هواپیمایی که قراره اولین پروازمون و باهاش انجام بدیم وسط زمین و هوا موتورش ترکیده .... تازه قیافه تک سلولی یادم اومد اخه چند دقیقه قبل از اینکه نامرو تایپ کنم تو راهرو دیدمش ...دیدم طفل معصوم داره از حرف منفجر میشه اما نشد با هم حرف بزنیم تازه فهمیدم چی میخواست بهم بگه .

دوست عزیزمن شما باشی شدم مثل پوست موز !!! حالا من دارم از غصه اینکه اینا چه جوری میخوان ده روز مونده به پرواز ما این لگن و سنبل بندی کنن دق مرگ میشدم که همکار 212 عزیز در حالی که یه لیوان چایی دست راستش بود و دست چپش تو جیبش میاد که اگه خدا قبول کنه مشغول به کار شه ... خدا شاهده تا حالا هزار بار توبه کردم اینجوری غیر انسانی از زیر زبون ملت حرف نکشم اما لامصب این روش در کوتاهترین زمان ممکن بیشترین کارایی رو داره . اومد نشست منم از کیفم یه شکلات در اوردم وبهش تعارف کردمو یه سلام گرم و همینا کافی بود تا همکار عزیز سیر تا پیاز جریانو حتی ...حتی... حتی با ذکر ساعت و دقیقه و ثانیه تعریف کرد .

خدا رو شکر اوضاع به اون بدی که فکر میکردم نبود و به قول یارو چون مرگ حقه این شرکت کوفتی میخواست به زور حق ملتو بگیره بهشون بده .حالا چی شد این همه سرتونو درد آوردم ! میخواستم این جمله رو واستون کاملا قابل درک کنم :

وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را مي‌گيرد اگر بيفتد يا اينكه يادتان مي‌دهد چگونه پرواز كنيد.

یک حقیقت زیبا

     چیزی که یه کویر و زیبا می کنه اینه که یه جایی یه چاه پنهان کرده.


از کتاب شازده کوچولو

تو یادت باشد ...

به نام خدا
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و
آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه
رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.



پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر
صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی
متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی
شناسد!


پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :

اما من که می دانم او چه کسی است...!

برای بهترین دوستانم....

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

 

...

اگر مثلا قرار بود آینده کشورتان را به یکی از افراد زیر واگذار میکردید کدام یک انتخاب شما میشد؟

مردی  سیگاری که هر روز بلا استثنا باید یک بطری ویسکی بخورد . به شدت در تصمیم گیری دچار خشم میشود تاحدود زیادی نسبت به انسانیت و مسائل مربوط به ان بی تفاوت است و به نوعی منکر وجود خدا.

مردی سیگاری و عاشق مشروب که همیشه علاوه بر یک همسر رسمی حد اقل دو معشوقه در یک زمان جزو علایق او به حساب میایند و کلا به هیچ چیز و هیچ دینی هیچ واکنشی نشان نمیدهد و قدرت تنها چیزیست که به ان اعتقاد دارد .

 نه اهل سیگار نه مشروب. نه اهل زن ونه هوس بازی . به شدت وطن پرست وعاشق نژاد خود.کمک به سالخوردگان برایش نوعی عادت است گرایش عجیبی به مذهب دارد .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اولی رزولت

دومی چرچیل

سومی هیتلر

نتیجه: به سادگی درباره ی مسائل پیش داوری نکنید .سفیدی همیشه مظهر پاکی و بی گناهی نیست .

علم بهتر است یا ثروت ؟!؟!

چقدر سر کلاس انشاءتو مدرسه به ابروهای پاچه بزی معلم بد بختمون میخندیدیم که اخه این چرتو پرتا چیه که به زور بهمون میگن دربارش بنویسین!!! میشستیم ته کلاس لواشک میخوردیم حال دنیا رو میکردیم حالا الان چوب خدا همچین خورده تو کمرمون که پشتکی رکوع میریم !

گلاب به روتون منو یه نفری کاردانی به کارشناسی مترجمی زبان قبول شدیم حالا اینا هیچ... من قزوین اون یه نفررشت حالا اینا هیچ...شرکت نباید بدونه ما دانشجوییم حالا اینا هیچ... 14 واحد پیش نیاز باید بگذرونیم که میشه کم کم 4 روز تو هفته کلاس حالا اینا هیچ... برنامه های پرواز شرکت ما یه روز در میونه تازه اون روزایی که پرواز نداری standby تشریف داریم حالا اینا هیچ... برنامه ریزی کرده بودیم ترم اول مرخصی بگیریم بعدش انتقالی حالا اینا هیچ ... فهمیدیم نمیشه اینم هیچ...

از اون طرف بعد از هزار سال داره اوضاع این شرکت عزیز رو به راه میشه و ایرباسهاش میان که این یعنی هر روز پرواز و این یعنی پول بیشتر و اینم یعنی در زمینه حالو حول به خود کفایی رسیدن حالا اینا همه یهو هیچ ...

ما دوتا از 7 صبح تا 1 ظهر حضوری از 3 بعد از ظهر تا 12 نصفه شب با تلفن و اس ام اس (1تا 3 میریم واسه ناهارو نمازپیدا کردن مرد رویاها)اینارو ازخودمون میپرسیم :

اگه علم و انتخاب کردیم بعدش کار پیدا نشد چی؟

اگه کار و انتخاب کردیم وقت درس و مشق نداشتیم چی؟

اگه پس فردا تو فرم مدرسه بچم میزان تحصیلات مادرو خواستن بچه بنویسه فوق دیپلم بعد احساس کنه مامانش بی سواده چی؟

اگه لیسانس بگیرمو کار پیدا نکنم همون بچه نمیگه مامان میمردی میرفتی سر کار که من رفاه بیشتری پیدا میکردم چی؟

برای هر کدوم از این انتخابها به میزان مساوی دلیل برای رد یا قبولش دارم !احتمالا اخرش به شیر یا خط ختم میشه...

به نظر شما کدوم یکی باهوش تره ؟

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک  مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند.

 برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟

 مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را

روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم

و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من

جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى

هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد.

 گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم  سوال شما را جواب

دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى

کند.

 برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى

بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد.

 حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا  دارد و وقتى پائين

مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام

اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل

شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد.

سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر

هم گپ  زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.

 مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را

تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در

جيبش کرد و  ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد

پرواز را با قدم زدن بیاموز

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

*و اسمان ها و زمین را افریدیم و موجوداتی را در میان ان(ها) پراكنده ساختم*

<<و من کل شی خلقنا زوجین لعلکم تذکرون>>

و از همه چیز زوجی آفریدیم . اهمیت این آیه با کشف ذرات ریز اتمی و کشف این مطلب که همه ی آنها زوج هستند ، برای همگان آشکار شد ولی وقتی از این آیه برای انسان استفاده می کنیم، اصولاً ربطش می دن به همسر و زن و شوهرو از این حرف ها.
جهان های موازی مصداق این مطلب هستند که این آیه دقیقاً مصداقی برای خود ما دارد و آن هم وجود حداقل یک جهان دیگر درست عین جهان ماست.به کلمه ی عین دقت داشته باشید. یعنی بی شک در جای دیگری از این عالم بی کران در کهکشانی به نام راه شیری و به روی کره ای به نام زمین که همراه هشت سیاره ی دیگر به دور خورشید نامی می گردد،انسانی به نام و شکل شما در حال خواندن این مقاله است. انسانی که از همه لحاظ آینه ی شماست.
این جا می خوام بگم به غیر از جهانی که هم اکنون ما در آن هستیم، این امکان وجود دارد که بی نهایت جهان دیگر هم در این عالم موازی ما باشند. جهان هایی که دقیقاً عین هم هستند با یه سری تفاوت های جزئی .
اول از همه ، بزارید واژه ی "جهان های موازی" را تشریح کنم. می دانید که خاصیت دو خط موازی این است که هرگز به هم نمی رسند. یعنی اگر شما بروی کاغذی دو خط موازی بکشید، امکان اینکه این دو خط در بینهایت نیز به هم برسند وجود ندارد. این جهان ها نیز از لحاظ اینکه هرگز با هم برخوردی نخواهند داشت، موازی نامیده می شوند .

اصل نظریه ی جهان های موازی
مطمئنم از شنیدن این حرف شاخ در میارید ولی امروزه معتبرترین، پرطرفدارترین و درست ترین نظریه ای که کیهان شناسان می توانند با آن بسیاری از مسائل را توجیه کنند این است که همه ی ما حداقل یک خود دیگر یا به قول خودمون یک همزاد در کهکشانی داریم که از ما حدود 10 به توان 280 متر دورتر است.

گلاب به روتون

از کجا بگم ؟ از چی بگم ؟! چی بگم که نگفتنش به گفتنش شرف داره !!!

از دو هفته پیش ما شادو خوشحال پا شدیم رفتیم کلاس تایپ 707 که چی بشه ؟ که یاد بگیریم مسائل امنیتی و ایمنی هواپیمای مذکور رو...

یه استاد داریم سه ماه و دو یا سه روز از نوح نبی کوچکتر ... یه سر پرست داریم که تو بدنش 4 تا گلبول قرمز 2 تا سفید و اگه اشتباه نکنم 15 تا سلول چربی و شاید 3 یا 4 تا هم ویتامین داره و کلا اگه وزن مردمک چشمش هم در نظر بگیریم یه چیزی حدود 750 گرم وزن داره !

استاد تایپ ما که مثلا شاه مهماندار ایرلانمونه یه کتاب یه تنی میگیره دستش میاد سر کلاس و از هشت  صبح تا یک ظهر ما یه خط مینویسیم... یه خط دنبال استاد میگردیم... یه خط از استاد جا میمونیم... یه خط استاد مارو گم میکنه... یه خط یکی به یکی نخ میده... یه خط یکی به یکی شماره میده... یه خط میریم دستشویی...  یه خط خط رو خط میشه... تا ااااااااااااااااااااااااااااینکه میشه ساعت یک و باید بریم خونه ...

حالا نکتش اینه ...

 استاد کلی دهنه مارو نوازش میکنه تا مجبورمون کنه سر کلاس تمام سوراخ سمبه های هواپیمارو یاد بگیریم بعد که ما دوزاریمون میفته یه جمله معروف نثار مون میکنه که اون جمله اینه .... اما ما این مورد رو توی هواپیمامون نداریم !

روزای اول میخندیدیم  بعد دیدیم نه جدی جدی هواپیماهامون بیمه ی امام زمانه ... هیچی ایمنی نداره کپسول اکسیژن باید 11 تا باشه 8 تاس با 7 تا هم میپریم اما موقع پرواز 2 تاشون وبیشتر حاضر نمیکنن!!! کمربند پرواز صندلی مسافر خرابه مهماندار مال خودشو میده مسافر خودش میشینه به امید ظهور !!!! ترولی ( چرخ دستی ) باید کم کم واسه 160 تا مسافر 10 تا باشه ما 4 تا داریم که یکیش همیشه خرابه میمونه 3 تا !!! موتور چهار 707 مسافر بریمون رسما مرگ مغزیه با صلوات چسبوندنش به هواپیما مسافر های بد بخت وسط پرواز با گریه به مهماندار میگن چرا یکی از موتور هاتون مثل اژدها اتیش بیرون میده ؟ مهماندار طفل معصوم باید پرونده اعمالشو تو هر پرواز با خالی بندی سیاه کنه که چی ... این طبیعیه مشکلی نیست بخار بنزینه که تو موتور جمع میشه بعد بره تو توالت عکس بچشو از کیفش دربیاره نگاه کنه و تو دلش ارزو کنه بتونه یه بار دیگه بچشو ببینه . تازه اینا کنار حواس مهماندار بیچاره باید به گارد پرواز باشه که اگه خوابش بردیه جوری که کسی نفهمه  بره بیدارش کنه  این دیگه در حد افسانه جالب بود !!!

تو سیستم هوایی تمام کره زمین حتی هواپیمایی های افغانستان کم بودن یه کپسول اکسیژن پروازو لغو میکنه حالا شما حساب کن اوضاع ما چقدر خیته !!!!

به یاد رفتگان 3 دقیقه سکوت میکنیم

برای کاپیتان سعید

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

چاکر هرچی رفیقه با معرفته

سلام

هیچی توی دنیا به اندازه یه سلام بعد از یه مدت طولانی نبودن نمیچسبه .

دلم بی نهایت (بی نهایت به معنای دقیق کلمه ) واسه همتون تنگ شده .

مرسی مهشید نازنین الی دوست داشتنی و ترانه ی عزیزم مرسی دختر

عمه که خداایش دنیا بدون تو خیلی ضد حاله

مرسی علیرضا دوست خیلی خوبم

مرسی یوسف گم گشته که همیشه به کنعان سر میزنی

مرسی فرهاد خردادیه بزرگ

مرسی امیر اقای لیسانس داره تحصیلات داره کارشناسی

مرسی محسن دوست خیلی با وفا

مرسی ارشیا شاه داماد

مرسی از همتون که انقدر با معرفتید مرسی که به یادم هستید

خوب بریم سر اصل مطلب نمیدونم کی پاشوده اومده واسه خودش تو نظرات پر هر کاری خواسته کرده!!! واسه خودش چنتارو تایید کرده احتمالا چند تارو هم پاک کرده !

به هر حال من خیلی وقته نیومدم و نه تایید کردم نه تکذیب !

باور کنید شب ها که میرسیدم خونه انقدر مچاله بودم که حال نداشتم تا سر یخچال برم اب بخورم چه برسه برم کافی نت اپ کنم یا به شماها سر بزنم از این بابت معذرت . خوب بذارید بگم نبودم چه خبرا شده

دارم میرم کلاس تایپ . این تقریبا اخرین مرحله واسه شاغل شدنه و خوب خیلی عالی و خیلی پر استرس

تازه دیروز تلفن خونه وصل شد امروز قبض موبایل اومد تپپپپپپپپپپپپل . میدونم بابام حتما خوشحال میشه اخه تقصیر خودشه نمیدونم کی بهش گفته وقتی تو خونه همه موبایل دارن دیگه تله خونه به چه درد میخوره ؟! بابای مام تصمیم گرفته این نظریه رو ازمایش کنه که قبض موبایل به عنوان جواب ازمایش امشب تقدیم به حضورشون میشه .جواب ازمایش نقص ژنتیکیه لا علاج رو نشون میده ...

یه خروار حرف دیگه دارم اما میدونم تا همینجا هم شده طومار افلاطون

خلاصه ی کلام ما اومدیم شما هم تشریف بیارید

پاره اجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،
او مجبور ميشود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

 

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

 

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود…